مجله اینترنتی ققنوس

براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد


به سايت خوش آمديد !


                                      

                                                                    







ADS


داستان من ولباسهاي توحموم
 
armanisp.ir/داستان-من-ولباسهاي-توحموم/Cached
Translate this pageداستان من ولباسهاي توحموم. داستان من ولباسهاي توحموم 24 جولای 2010 … سلام مي خواهم اولين داستان سكسي خودم را كه با زنداييم اتفاق افتاد براي شما بنويسم. https://dastan2012.wordpress.com/2010/…/ماجراي-آمپول-زدن-زن-دايي-1/راستش من 3 تا … نمي دونستم داييم چجوري اين زن به اين خوشكلي را به دست اورده و اين زن خوشكل اومده و با …

من و خاله ام | داستان سکسی

 
https://parsgfx.wordpress.com/2010/07/10/1-7/Cached
Similar
Translate this pageJul 10, 2010 – گفتم من دارم میرم حموم خاله!! پاشدم رفتم حومو و اونجا کلی با لباس زیرای خیس خالم حال کردم. خودمو شستم و یدفعه گفتم خاله میشه بیای پشته منو بشوری آخه با این لیفا عادت ندارم. منم که شق کرده بودم و از شرت همه چی معلوم بود.خالم اومد تو گفت دوش بزن رو شیر که خیس نشم منم همین کارو کردم. تا اومد تو چشمش به کیره باد …

داستان با خاله تو حموم | ایسان

 
isann.filegate.ir/داستان-با-خاله-تو-حموم/Cached
Translate this pageداستان با خاله تو حموم. 1 . – Pastebin.com 1 ژوئن … منم همش به دلم صابون میزدم که تواین یک هفته هر شب با خاله میترا برنامه دارم … بعد از حموم اومدیم بیرون و رفتیم که یه گشتی اطراف هتل بزنیم. … خاله میترا اون یکی انگشتشو کرم زد و کرد تو کون مامان(می دونستم مامان برعکس …. سلام من آریا هستم من رو باید یادتون باشه قبلا داستان …

ماجراي آمپول زدن زن دايي – 1 | dastan2012

 
https://dastan2012.wordpress.com/…/ماجراي-آمپول-زدن-زن-دايي-1/Cached
Translate this pageJul 24, 2010 – سلام مي خواهم اولين داستان سكسي خودم را كه با زنداييم اتفاق افتاد براي شما بنويسم. راستش من 3 تا … نمي دونستم داييم چجوري اين زن به اين خوشكلي را به دست اورده و اين زن خوشكل اومده و با دايي من عروسي كرده اخه خيلي از داييم سر بود. … از حموم كه بيرون ميومد به يه بهونه اي ميرفتيم تو حموم و سوتينش رو بو مي كرديم .

داستان بازي با خاله تو حموم | الی

 
elyyshop.bdshibkoh.ir/داستان-بازي-با-خاله-تو-حموم/Cached
Translate this pageداستان بازي با خاله تو حموم | سبد داستان بازي با خاله تو حموم. 1 . ss – Yahoo Groups 89691داستان سکسی. Expand sabad2sabad.ir/داستان-بازي-با-خاله-تو-حموم-2/. 2 . Messages … پدربزرگم . مادر من دو تا خواهر ديگه غير https://groups.yahoo.com/neo/ خيلي كار داشت منو با خالم مي فرستاد تو حموم كه مواظب باشه من خودمو خوب. بشورم.

since – Google Groups

 
https://groups.google.com/d/topic/…/azBsHTsYESkCached
Similar
Translate this pageداستانهاي سكس فاميلي ام رو تعريف كنم.داستان از انجا شروع شد كه شوهر خالم قرار بود براي ماموريت بره خارج از كشور و من هم مجبوربودم … بيا تو آب بكش.منم سري شلوارم رو در آوردم با شلوارك رفتم تو حموم نشستم كنارش به آب كشيدن لباسها.خاله يه تاپه مشكيه چسبون تنش بود(تاپ رو من روز تولدش براش خريدم)و يه دامن مشكي،موهاشم چونخيلي

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم – صفحه 60 – انجمن لوتی

 
https://www.looti.net/12_1255_60.htmlCached
Translate this pageIncest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم … وقتی اومد لباسهاش را در آورد و یه لباس بندری پوشید چون هوا گرم بود لباس تا زیر باسنش بود و من نگاهم به رونهای مامان سلام کردم و مثل همیشه من بوسید من هم شربت را دادم مامانم خورد کلی تشکر کرد وگفت تو این هوا … با خودم ميگفتم اگه تو حموم بودم تو اوون همه آب كردنه كوون مامانم چه حالي ميداد.

دید زدن مامانم آتوسا | داستان سکسی

 
https://parsv.wordpress.com/2010/07/10/دید-زدن-مامانم-آتوسا/Cached
Similar
Translate this pageJul 10, 2010 – من سامان 19 سالمه و در شرق تهران ساکنم من زیاد از دختر و از این چیزا خوشم نمیاد و بیشتر دنبال زنهای جا افتاده 35 تا 47 هستم یکی مثل مامانم. … خاصی داده بود و ظاهرن هم انگار خیلی هم گشاد نبود سینه هاشو خشک کرد و لباس زیرش و هم پوشید یه شرت کرست سفید که خیلی بهش میومد من هم دیگه اب از کیرم وهم از دهنم اویزون بود…

داستان سکسی لباسشوییداستان سکسی لباسشویی | Dokhtarone’s Blog

 
https://dokhtarone.wordpress.com/…/داستان-سکسی-لباسشوییداس…Cached
Similar
Translate this pageMar 8, 2011 – منم سري شلوارم رو در آوردم با شلوارك رفتم تو حموم نشستم كنارش به آب كشيدن لباسها.خاله يه تاپه مشكيه چسبون تنش بود(تاپ رو من روز تولدش براش خريدم)و يه دامن مشكي،موهاشم چونخيلي بلند و لخت بود از پشت داخل تاپش گذاشته بودشون.داشتم كمكش مي كردم كه هي مي گفت بابا يواش تر خيسم كردي ،آخه راست مي گفت من …

من و آذر و سپیده (قسمت هفتم ) | داستانهای قشنگ و زیبا

 

10 .
https://dastans3x.wordpress.com/…/من-و-آذر-و-سپیده-قسمت-هفتم/Cached
 







NS